پسر تبریزی

(کلبه ای برای با هم بودن )

دختــــران شهر

به روستا فکر می کنند ؛


دختران روستا


در آرزوی شهــــر می میرند !!



مــــردان کوچک


به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند ؛


مـــردان بزرگ


در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند !!




کدام پل ،


در کجــــــای جهان


شکسته است ؛


که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 14:6  توسط علی  | 

سادهـ


ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم...

ساده میمیرم...

اما...

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را ...‬

.




+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 22:3  توسط علی  | 

النكاح سنتي ومن رغب عن سنتي فليس مني

سلام! اين حديث پيامبر از احاديث صحيحي است که تا به حال حتماً بارها آن را شنيده ايد: "النکاح سنتي و من رغب عن سنتي فليس مني" ولي آيا به معني و مفهوم آن فکر نموده ايد؟



معني لفظي اين حديث اين چنين است: "ازدواج سنت من است، هر کس از آن روي گرداني کند، از من نيست." ولي نکته اي که مي توان در مورد آن بحث کرد در کلمه " النکاح" است.



کلمه "النکاح" ، اسم است و به معني ازدواج کردن نيست، بلکه به معني ازدواج است. حضرت رسول(ص)، با به کار بردن اين کلمه، به اين منظور اشاره داشته اند که : ازدواجي که روي گرداني از آن باعث خروج از امت پيامبر(ص) مي شود، فقط شامل خواسته داماد يا عروس نمي شود.



ازدواج داراي مرحله هايي است و هر کسي که در اين مراحل سهمي دارد، ‏بايد با تمام وجود به خوب برگزار شدن آن کمک کند و هر کس کمک نکند و از اين سنت نبوي سرپيچي کند، از پيامبر (ص) نيست. (طبق مفهوم حديث بالا)



سختگيري هاي بسيار زياد از طرف خانواده عروس مثل داشتن ماشين، خانه،‏ شغل خوب ، مهريه بالا،‏ عروسي ها و جشن ها ي مجلل و اشرافي با هزينه هاي سرسام آور، بخشي از سرپيچي هاي خانواده عروس است که خب (با عرض معذرت!) طبق حديث بالا، آن خانواده جز" فليس منّي " هستند.



عدم اقدام برخي پسرها براي ازدواج و عدم همکاري برخي خانواده هاي پسران براي ازدواج آنان نيز مي تواند جز مصاديق "رغب عن سنتي" باشد.



پس مخاطب "روي گرداني از ازدواج" که در حديث آمده است، داماد نيست بلکه افراد ديگر مخصوصاً خانواده عروس هم هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 23:56  توسط علی  | 

فقط

فقط چند لحظه به این جمله از پروردگار دقت کنید:

"من گنجی پنهان بودم و خواستم نمایان شوم بنابراین "انسان" را افریدم تا شناخته شوم.

انرژی برتر(پروردگار) می فرماید:

ای "انسان" تمام دنیا را برای تو افریدم و "تو" را برای خودم.

 

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر یه درخت.(سهراب سپهری)

سادگی...

سادگی...

سادگی...

حالم خوب میشه اگه بهم بگن چه قدر ساده ای...

سادگی"ابله" بودن نیست.ادمایی که چنین فهمی از این واژه داشته باشند

باید خیلی بهشون شک کرد..

سادگی یعنی خیلی خیلی چیزها بودن

چیزهای خیلی خیلی خوب...

آهای"سادگی" دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 18:10  توسط علی  | 

در وصل....

در وصل، هم ز عشق تو ای گل در آتشم 
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
 ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
 تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

شهریار

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 0:58  توسط علی  | 

ب افتخار همه فرشته های زمینی ب نام مادر


همه ی روزها روز توست،

آن روز كه حوا تنهايي آدم را از بين برد و مايه‌ي آرامش او شد،

آن روز كه آسيه، موسي را از آب نيل گرفت،

آن روز كه مريم عيسي را بدنيا آورد،

آن روز كه محمد(ص) از آمنه زاده شد،

آن روز كه خديجه شوهرش را كه از غار حراء برگشته بود پوشانيد،

آن روز كه فاطمه بدنيا آمد،

آن روز كه محمد در دامان عايشه به ديدار معشوق شتافت،

آن روز كه ...،

آن روز كه من را بدنيا آوردي

و هر روزي كه در اين جهان پر از عشق فرزندي زاده مي‌شود

و در آغوش پر مهر مادري قرار مي‌گيرد،

همه روز توست، همه روز مادر است.

 روز مادر به همه مادر ها مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:9  توسط علی  | 

ساده...

چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است

می دانی..؟

آدم های ساده..

ساده هم عاشق می شوند..

ساده صبوری می کنند..

ساده عشق می وَرزَند..

ساده می مانند..

اما سَخت دِل می کنند..

آن وقت که دل می کنند..

جان می دَهند..

آدم های ساده.....

 

ازکسانیکه از من مـــــتنفرند سپاس،

آنها مرا قویتر میکنند.


از کسانیکه مرا دوســــت دارند ممنونم،

آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشــــکرم،

آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

از کسانیکه با من مـــیمانند سپاسگذارم،

آنان به من معنای دوست واقعی را نشان میدهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:44  توسط علی  | 

تولدم مبارک

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 
 
 
 
 ســـــــــــــــلام به همه شما
 
بازهم ۱۲ فروردین شد
انگار همین دیروز بود داشتم جشن تولــــــــد ۲۱ سالگیم رو میگرفتم
چه زود گذشت
یک سال هم گذشت یک سال هم بزرگ تر شدم
من خیلی دوست داشتم کوچک بمونم
من هر سال روز تولدم دلم میگیره
دلیلش رو هم نمیدونم
 
 
قبل جشن تـــــــــــــولد دو تا مطلب
یکـــم ) میخوام از دوستایی که پارسال کنارم بودن امسال به هر دلیلی نیستن تشکر کنم دلـــــــم تنگشون شده
و
میخوام از شما دوستان تشکر ویژه داشته باشم از اون هایی که هم پارسال بودن هم از اون هایی که امسال اولین سال تولدمه که کنارشون هستم
دوم ) من امسال تولدم بد جوری خوشحالم اول این که تولدمه دوم این که امروز خدمت ســـــــــربازیم تموم میشه
 
 
اره من سرباز بودم واسه همین نمیتونستم زود زود آپ کنم
و کم بیام به وبلاگ شما
خلاصه پس فردا میرم تســــــویه کنم و تمـومممممممممممم
به امید خداااااااااااااااااااااااا
 
امروز هم تولد نگرفتیم چون قرار شده هم تولد و هم اتمام خدمتم رو تو تالار با همه دوستان و فامیل بگیریم
و دلیل خوشحالی آپ قبلی هم همین بوده
 
 من ۲۲ ســـــــــــاله شدم

 
مبارکککککککککککککککککککککککه
 
خدمتـــم هم تموم شــــــــددددددد
 
مبارکههههههههههههههههههههههههه
 
 
 
 
 حالا نوبت فوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت شمع هاااااااااااااااااااااااست

 کادو یادتون نررررررررررررررررررررررررررره
 
 
 
واسه شما
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:0  توسط علی  | 

تبریک سال نو

امسال هم داره تموم میشه

ولی من باز سنگینی سکوت رو تو ته دلم احساس میکنم

سیب شود رویتان ، سرخ و سفید و قشنگ / سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند / سیر شود کامتان ،از کرم کردگار / سکه شود کارتان ، روزیتان برقرار / ماهی عمرت بود ، در حرکت پر تلاش / غم بشود سنجدی ، رخت ببند یواش /  پر ز حلاوت شود ، چون سمنو زندگی / غرق سعادت شود ، شیوه این بندگی ..... سال نو  مبارک

این هم واسه همه شمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

http://www.persiancards.com/images/ecard/151.swf

خدایا دوستانم را برام نگه دار

براتون آرزوی بهترین ها رو دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 22:46  توسط علی  | 

خدا یا شکرت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدا یا شکرت

خدا یا شکرت

خدا یا شکرت

بچه ها امروز بد جوری خوشحاااااااااالم

یکی از روز های خوب زندیگیمه

خدیا جونم شکررررررررررررررررررت  

http://www.cloob.com/public//public/user_data/album_photo/37/110959-b.jpg

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
                                               **********************

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:36  توسط علی  | 

آسمون

هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه

 نه این که هیزم زیاد باشه

تبرهای ما باور هایی ماست  نه آرزو های ما

نمیدونم چی تو این جمله بالایی هست که من هر بار میخونم  چند ثانیه میرم تو فکر !!!

به آسمانت نگاه میکنم...بلنداست....خیلی بلند...

هرچه قدرهم که دستم رادرازکنم به تونمیرسم...

میروم ونردبام رامی آورم ....یک پله...دوپله....ده پله....

حالابه تونزدیک ترشده ام...امابازهرچه به دنبالت میگردم پیدایت نمیکنم....

ناگهان صدایت رامیشنوم که میگویی :حواست کجاست؟!!!

من این پایینم....نیفتی..!!!!

خداوند بی نهایت است به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده میشود

و به قدر ایمان تو کار گشا.

هیچ غیر ممکنی وجود ندارد

همت از خود طلب و توکل بر خدا کن

بخشش او واسع است

رحمتش همه را شامل است

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:26  توسط علی  | 

دل نوشته ...

چه وقت هاکه دلم گرفت وبودنت راحس نکردم...

چه وقت هاکه درهایی راکوبیدم وآن درخانه ی تونبود...

چه وقت هاکه دست هایم رابالاگرفتم وسمت آسمان تونبود...

چه وقت هاکه خندیدم وآن روبه تونبود...

چه وقت هاکه درخواست کردم وآن ازتونبود...

چه وقت هاکه گریستم وآن نیزبرای تونبود...

نه که فکرکنی این هاازنبودن توبود...نه ...نه....

این هاهمه ازسیاهی دل من بود...

ازآدم هابگذر....ازآن هایی که بدی کردندورفتندبگذر...

ازآن هایی که تنهایت گذاشتندبگذر...

ازآن هایی که پاسخ محبتت راندادندنیز...یادادندوجزبدی نبود...

بگذاردلت بزرگ ترازهمیشه بماند...

بگذارآن قدردلت بزرگ شودتاخداهم درآن جابگیرد...

تادلت آسمانی شودوزمین،زمین گیرش نکند...

اصلابیاویک بارهم که شده رویی قلبت  برای آدم هابنویس :ورودممنوع

آن وقت است که خدامشتری دلت میشودوبه قیمت آسمان خریدارش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:45  توسط علی  | 

درخت گلابي.....

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای
فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در
پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده
بودند درخت را توصیف کنند
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و
عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و
زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط
یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا
یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و
لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان
میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی
“تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را
نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
کارت پستال درخواستی طراحان
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:2  توسط علی  | 

زندگی یعنی چه !!!؟


شب آرامی می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم

منبع  : http://www.holymania.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:3  توسط علی  |